تبليغاتX
دست نوشته هاي بي جواب






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


دست نوشته هاي بي جواب

به خاطر یه نفر که خودش می دونه

 

 داشت باران می بارید و من .. زیر باران ... در خیابان... در دستم چتر ... پیر زن زیر باران ... چترم در دست پیر زن ... من زیر باران ... تنها... ماشینی با سرعت رد شد ...لباسم کثیف شد... کسی مرا به زیر چترش نبرد ... من زیر باران ... تنها ... ماشینی نگه نمی داشت ..پیاده بودم ... رفتن زیر سقف یک مغازه ... مردی خوابیده بود ... راه افتادم ... خیس بودم ... تنها ... کسی مرا به زیر چترش نبرد... رسیدن به خانه ... باران نمی بارید ... ولی صورتم خیس بودم ...آه تازه فهمیدم چقدر تنهایم ...تنها ... 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت10:47توسط مريم | |

 

                 

ایام شهادت سالار وسرور شهیدان ویاران با وفایش بر همه

دوستدارانش تسلیت باد

           

فریاد العطش و القمه و عباس

        

آتش وخیمه ها وعطش علی اصغر

     

امان از دل زینب

  

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت11:29توسط مريم | |

 

   سنگی در دست من است   
و شیطنتی که اقتضای کودکی ام دارد


و در دلم پنجره ه ایست با شیشه های مسدود
و خاطره ی روشن آفتاب
گنجشکهای فریاد را در قفس آورده اند


و توبرای من خوب خوش پرواز را دیده ای
و تو مرا از تنبیه و سیلی نمی ترسانی


و به من نوید بهترین شیرینی هارا می دهی
چیزی به دست من شکسته خواهد شد


و گنجشکها خواهند پرید 

تو این روزای بی کسی .....
 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت1:33توسط مريم | |

 

کاش می شد دراین غروب ملال انگیز تلخ ودر این فضایی مملو از غم تو
در لحظه ایی که خاطرات گذشته به سراغت می آیند
سنگ صبورت می شدم
کاش می شد باری از آن همه سنگینی دلت را بر دوش می کشیدم
وتا انتهای کوچه پس کوچه های تنهایی همراهیت می کردم

کاش می شد ساده وصمیمی سبد سبد گلهای شقایق را با همه دلتنگی هات عوض می کردم
کاش بارانی میشدم در آسمان کویری دلت تا سرزمین تنهایی ات
با گلستانی پر از گلهای اطلسی پر می شد
کاش می شد همه شعر هایت
را با مداد رنگی های زمان کودکیم رنگ کنم

کاش در سیاهی شب زیر شر شر بارون به اندازه
هزار سال حرفهای تو را به گوش جان می شنیدم
اگر چنین می شد قسم می خورم
لب نمی گشودم تا همه دلتنگی ها تورا بشنوم
کاش می شد......

 

با اجازه شهره شیوا

http://shohreshiva.blogfa.com/

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت9:57توسط مريم | |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

........

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت3:13توسط مريم | |

 

یه نفر دیگه اونو برداشت

زیر چترش

بردش تو خونه خودش

حالا اون گرمشه  وخوب شده

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت3:11توسط مريم | |

 

یه گنجیشک کوچولو تو بارون روی سیم برق کهنه خیابون

داره  پرپر زدن عشقش که ماشیه بهش زده رو نگاه می کنه

ولی هیچ تلاشی براش نمی کنه

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

ای بی معرفت...........................

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت3:6توسط مريم |