|
داشت باران می بارید و من .. زیر باران ... در خیابان... در دستم چتر ... پیر زن زیر باران ... چترم در دست پیر زن ... من زیر باران ... تنها... ماشینی با سرعت رد شد ...لباسم کثیف شد... کسی مرا به زیر چترش نبرد ... من زیر باران ... تنها ... ماشینی نگه نمی داشت ..پیاده بودم ... رفتن زیر سقف یک مغازه ... مردی خوابیده بود ... راه افتادم ... خیس بودم ... تنها ... کسی مرا به زیر چترش نبرد... رسیدن به خانه ... باران نمی بارید ... ولی صورتم خیس بودم ...آه تازه فهمیدم چقدر تنهایم ...تنها ...
ایام شهادت سالار وسرور شهیدان ویاران با وفایش بر همه دوستدارانش تسلیت باد فریاد العطش و القمه و عباس آتش وخیمه ها وعطش علی اصغر امان از دل زینب
تو این روزای بی کسی .....
کاش می شد دراین غروب ملال انگیز تلخ ودر این فضایی مملو از غم تو با اجازه شهره شیوا
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. ........
یه نفر دیگه اونو برداشت زیر چترش بردش تو خونه خودش حالا اون گرمشه وخوب شده
یه گنجیشک کوچولو تو بارون روی سیم برق کهنه خیابون داره پرپر زدن عشقش که ماشیه بهش زده رو نگاه می کنه ولی هیچ تلاشی براش نمی کنه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// ای بی معرفت...........................
|